راز نگاه
من راز نگاهت را از آيينه پرسيدم
چشمان نجيبت را از دور پرستيدم
باران شدم و چون اشك بر عشق تو باريدم
من شمع وجودم را به مهر تو بخشيدم
مثل گل نيلوفر چشم تو بهاري شد
از پيش دلم آرام رفتي و نفهميدم
مرز دل و چشم تو از شهر افق پيداست
من سرخي گلها را در خنده تو ديدم
در شهر اقاقيها تو پاكترين عشقي
من راز شكفتن را از باغ دلت چيدم
لبخند زدي آرام بر گونه غمناكم
من با گل لبخندت بر حادثه خنديدم
اي كاش دو چشم تو سرفصل افقها بود
آن وقت تو را هر صبح از پنجره ميديدم
|
+| نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه
1385/11/24 ساعت
6:5 PM |