
ياد داري
ياد داري روزهايي كه گل ميكاشتيم
كلبهاي در جنگل سبز صداقت داشتيم
ياد داري روزهايي را كه غم معني نداشت
خندههامان مرهمي بر زخمهامان ميگذاشت
در تب و تاب پريدن بالهامان باز بود
در نگاه شاپركها آسماني راز بود
رازها از پر زدن در آسمان بيكران
رفتن و آبي شدن در آسمان بيكران
اينك ، اما دستهاي سرد ما سيمانياند
در حصار ناتوانيهاي ما زندانياند
بايد از آن روزهاي خوب و زيبا ياد كرد
آستين بالا زد و اين باغ را آباد كرد
|
+| نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه
1386/02/04 ساعت
5:26 PM |