تبليغاتX
شوق پرواز
شوق پرواز
 
 
 
 
ياد داري

ياد داري روزهايي كه گل مي‏كاشتيم

كلبه‏اي در جنگل سبز صداقت داشتيم

ياد داري روزهايي را كه غم معني نداشت

خنده‏هامان مرهمي بر زخم‏هامان مي‏گذاشت

در تب و تاب پريدن بالهامان باز بود

در نگاه شاپركها آسماني راز بود

رازها از پر زدن در آسمان بي‏كران

رفتن و آبي شدن در آسمان بي‏كران

اينك ، اما دستهاي سرد ما سيماني‏اند

در حصار ناتوانيهاي ما زنداني‏اند

بايد از آن روزهاي خوب و زيبا ياد كرد

آستين بالا زد و اين باغ را آباد كرد

|+| نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه 1386/02/04 ساعت 5:26 PM |