تبليغاتX
شوق پرواز
شوق پرواز

منتظر

خاموشم

ستاره های آسمان خیالم سکوت کرده اند

رود مهربانی که در من جاری بود به کویر نشسته است

مرغ مهاجر دلم بی سرپناه مانده است

چی می شد اگر دستی گرم یاسهای باران خورده ام را

نوازش می کرد.

یا عشق تنور سرد دلم را شعله ور می ساخت

سالهات منتظر یک میهمان آسمانی ام و

چشم به مهتاب دوخته ام

منتظرم بیاید و ...

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه 1385/08/07 ساعت 7:26 AM |

شیدا

نمی دانم عطر بهار نارنج در کدام باغ بیداد می کند. نمی بینمش اما صدایش مرا با خود می برد عاشقم می کند. دلم تنگ است دلم برای دیدنش تنگ است کی رخ می نماید نمی دانم آن هنگام که عطر بهارنارنج در کلام مقدس می پیچید من تو را در پشت چشمان بسته دیدم. خوبیهای تو را و لطف تو را. بهار نارنج را به نسیم بسپار.


|+| نوشته شده توسط شمیم در شنبه 1385/08/06 ساعت 8:41 AM |

روشنایی:

تا مهتاب روشنایی فاصله ای نیست

اگر بخواهم از تاریکی رهایی یابم و به روشنایی برسم

می بایست چند قدمی به جلو بردارم و مهتاب را با تمام وجود در آغوش بگیرم تا نور امیدی در قلبم بتابد و من مصمم که روشنایی را میهمان قلبم کنم.

خوش به حال غنچه های نیمه باز

 

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در پنجشنبه 1385/08/04 ساعت 8:42 AM |

ای ستاره ها

ای ستاره ها که از فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

آری!

این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه را پاره می کنم

ای ستاره ها که همچون قطره های اشک سر به دامان سیاه شب نهاده اید

ای ستاره ها بهش بگویید که چقدر دوستش دارم

ای ستاره ها ...

 

 

راستی می خواستم از یه دوست خوب هم تشکر کنم که خیلی بهم کمک کرد مخصوصا به خاطر او قالب وبلاگم را عوض کردم امیدوارم خوشش بیاد.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه 1385/08/03 ساعت 4:10 PM |

هنگام عبور از شب تاریک پیام ستاره ها را شنیدم

در صرت درخشان ماه حضور آه شانه او را دیدم

از کوه احساس گذشتم و در کران نیمه شب دستهای سکوت را بوسیدم

در آشیان متروک تکاپو پیراهن وحشت را دیدم.

ناشناخته ای را حس کردم در سرای بیشه بیداری دویدم

بر پل ادراک قدم گذاشتم و سختی درک آن را فهمیدم

در آیینه اعصار نگریستم و بر تیرهای پریشانی رهیدم

در کوچه باغهای غمناک وارد شدم و ترنم جانبخش را شنیدم

از دروازه آرزو بیرون آمدم و به شهر واقعیت رسیدم بر بلندی افلاک نظر کردم در آن پرتویی از شمس حقیقت دیدم.

اشعه ای از آتش لاله را حس کردم در دریای هیجان غلتیدم نفس درنگ را در سینه حبس کردم و با سرعت آن شمس را برگزیدم.

عشقش سراپای وجودم را فراگرفت و چون  قلب در سینه تپیدم. از دوراهی نزدیک گذشتم و به کوه اطمینان رسیدم.

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه 1385/08/03 ساعت 8:48 AM |

تابلو نقاشی

دوست دارم نقاشی کنم. دوست دارم تصویر یک دشت بزرگ را بکشم و یک کلبه ی قدیمی و کوچک که برای من مناسب باشد. دوست دارم آسمان تابلوی من هیچگاه ابری نشود و یا خورشیدش هرگز جایش را با ماه عوض نکند. دوست دارم چمنهای دشت تابلوی من همیشه سبز باشند. یک نهر آب می کشم و چند ماهی که بی خبر از دنیای بیرون با جریان آب مخالفتی نمی کنند. دوست دارم کلبه ی نقاشی ام را رنگ کنم نه فقط سبز یا آبی و قرمز و ... دوست دارم آن را تابلوی کنم از تمام رنگها. دوست دارم قلبم را بر سردرکلبه ام بیاویزیم تا هر کس که از نزدیکی آن عبور می کند اگه قلبش همرنگ قلب من نیست کلبه ی کوچک نقاشی ام را میزبان قاصدهای دروغین نکند و اگر مهلتی بود دوست دارم این دشت پهناور را با تمام سکوت و آرامشش پنهان از تابلوی نقاشی ام بیرون بکشم و پناهگاه همیشگی ام سازم و تو را در آنجا مهمان کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1385/08/01 ساعت 9:2 AM |