تبليغاتX
شوق پرواز
شوق پرواز

                                    

 

آیینه تنهایی ام

هوای سبز شدن باورت را زیر باران گوش می کنم تا در کرانه آبی ذهنم لنگر بیندازی. هنگامی که بوی تنهایی حجم شبهایم را پر می کند تو را در ابتدای جاده یقین انتظار می بینم. آنگاه روحم را به صبح منتقل می کنم و از دریچه های ذهنم پر می دهم. صدای گامهای فرصت را در میان قفس شطرنجی دلم جای می دهم و نسیم ناب تو را در متن بوته های عشق حس می کنم. آه چه زیبا هست یاد تو،‌چه دیدنی هست امید بودنت در آیینه تنهایی ام.

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه 1385/07/30 ساعت 9:24 AM |

|+| نوشته شده توسط شمیم در شنبه 1385/07/29 ساعت 2:35 PM |

غریبانه:

تو را به ابهام آفرین ترین کلامت که گفتی نشانم را از باران بگیر

به سبزی بهاری که غمگین ترین پاییز است

و به عطر یاس سجاده ات که مرا تا بی نهایت با خود برد

 به پاکی دعاهای سبز شبانه ات

به احترام اولین سلامت و به تلخی آخرین نگاهت

دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط شمیم در شنبه 1385/07/29 ساعت 9:17 AM |

می خواهم باز راهی شوم . من دوست دارم یار همیشگی جاده ها باشم. جاده تنهاست و من فریاد تنهایی او را خوب می شنوم. شاید تو بدانی چرا همیشه یک قلم در دست دارم و می نویسم. چه بگویم که من تنهایم...

اگر گمشدگان خاک می دانستند که تا خدا راهی نیست باور کن این همه سرگردانی نمی کشیدند.

صبور فاصله هایم به خدا سوگند     خوشم به خاطره هایم به آسمان سوگند

خاطره های قشنگ دیروز را هرگز این ذهن من از خود دور نخواهد کرد دیروزهایی که اینقدر قشنگ بودند و حالا فقط خاطرات شیرین آنها مانده...

من نمی دانم چرا آسمان آبی است در حالی که رنگ آن خاک را آبی نمی کند؟

نمی دانم چرا زندگی یعنی مسابقه؟

چرا دنیا بی وفاست؟

چرا چرخ زندگی همیشه بر وفق مرادمان نیست؟

و نمی دانم سرنوشت چیست؟

تو برایم دعا کن.

حالا که این جملات را برایت می نویسم پرنده های شکرگزار خوابیده اند و نیمی از شمع نیز ... فقط من مانده ام.

برایم دعا کن

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه 1385/07/26 ساعت 4:2 PM |

 

برای تو

... کاش چشمانم فریادم را می خواندند

که در سکوت سینه ام فریاد شد

و در بلور اشک من یاد توست

کاش می دانستند

برای من، تو در هر ذره پیدایی

و در هر قطره دریایی

تو مثل رودی از چشمه چشمانم جاری هستی

برای جستجویت کدام کوچه را درنوردم

در حالی که،‌تو برای من،‌در همه جا

موج می زنی

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه 1385/07/26 ساعت 8:52 AM |

بی تو چه کنم:

تو آن شبنم پاکی که در سپیده دم حیات به خاک افتاده ای و من آن مسافر تنهایم که بیرق فراقت را بر شانه های زخمی و خسته ام تا واپسین دم زندگی به دوش خواهم کشید و ناله های من پژواک دردی است به عظمت لحظه های دوریت کدامین بامداد حکایت روشنایی روزی دیگر را برایم زمزمه خواهد کرد.

ای گل بهاری بی تو چه کنم.

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1385/07/24 ساعت 8:11 AM |