تبليغاتX
شوق پرواز
شوق پرواز
باران

زیر باران  نشسته ام، بالای سرم ستاره هست و فرشته . باد می آید و یاد تو روی گلبرگها می ریزد زندگی تند و شتابناک همراه رود،‌و یکی که روبرویم است، می گذرد. عطر گذشته ها پیراهنم را خوشبو کرده است. قسمتی از دیروز هنوز روی سر انگشتانم راه می رود.

خاطرات با تو بودن را چه شیرین و چه تلخ دوست دارم. باران مرا یاد اشکهایت می اندازد یاد لحظه های خداحافظی،‌یاد انتظارها و دیدارهای پیاپی. ناودان کوچ خانه ام از این همه بارش سبز به شوق می آید و آواز می خواند.

زندگی می رود و خاطره ها می مانند. خاطره ها می روند و ما می مانیم. ما می رویم و جاده ها می مانند . خوشا با تو ماندن،‌خوشا با تو رفتن

با تو می توان از آسمان بالاتر رفت . با تو می توان درختهای زمینی را تا کهکشانهای دوردست برد . با تو می توان جوان ماند . جوانتر از آسمانی که دیشب به دنیا آمد شکی ندارم که نفسهای تو می تواند همه مردگان شهر را زنده کند و حتی مسیح را ناگهان به کوچه ما بیاورد. با تو می توان بزرگتر و سبزتر از زندگی بود. دوست دارم همیشه در باران زندگی کنم تا گرما و تازگی اشکهای تو را هیچ وقت از یاد نبرم. اشکهای تو زیباترین قطراتی است که می شناسم.


 

|+| نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه 1385/06/21 ساعت 6:18 PM |

از سنگ ها و فلزها فاصله می گیریم به عشق نزدیک می شوم. کمی به درختان فکر می کنم و به شاخه هایی که با نام تو پرنده می شوند و به پرنده های که بالهایشان گاهی بالاتر از آسمان می رود.

وقتی همه گیاهان خوابیده اند،‌خودم را شادترین شبنم تماشا می کنم و به یاد تو می افتم که یک روز آینه ای به من دادی و گفتی دلت را با این آینه آشتی بده!‌

باور کن دلم می خواهد تا صبح قیامت روبرویت بنشینم و با تو حرف بزنم،‌حرفهایی تازه تر از بهار،‌حرفهایی که از جنس دلهای بی قرار، حذفهایی که هیچ پنجره ای ندیده باشد.

از کوچه های بن بست و دره های پست فاصله می گیرم و به تو نزدیک می شوم کمی به ابرها فکر می کنم که همیشه دستهایشان پر از باران است و به عطری که از ملکوت جاری ست. آیا کسی در آسمانها مرا می شاسد؟‌ آیا اجازه خواهم داشت هر وقت که دلم بخواهد در وصف تو شعر بگویم؟

ای زلال ترین آیه هستی اگر تو بهشت نیستی پس چیستی؟ من ایمان دارم اگر چشم ستاره ها به تو بیفتد تا ابر ساکن زمین خواهند شد.

از خودم فرسنگها فاصله می گیرم و بی آنکه به جزر و مد دریا فکر کنم نام تو را روی پیشانی ساحل می نویسم.

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1385/06/20 ساعت 5:8 PM |

غایب همیشه حاضر

تو برگترین سوالی که تا امروز بی جوابه

نه تو بیداری نه تو خواب نه تو قصه و کتابه

برای دونستن تو همه دنیا را گشتم

از میون آتش و باد خشکی و دریا گذشتم

تو رو پرسیدم و خواستم از همه عالم و آدم

بی جواب اومدم اما از خودت می پرسم

تو را باید از کدوم شب از کدوم ستاره پرسید

از کدوم فال و کدوم شعر پرسید و دوباره پرسید

تو را باید از کدوم گل از کدوم گلخونه پرسید

تو را باید از کدوم ابر از کدوم قبیله دزدید

غایب همیشه حاضر تو را باید از چی پرسید

از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید

اون ور اینجا و اونجا اون ور امروز و فردا

عمق روح آبی آب ته ذهن سبز صحرا

مثل زندگی مثل عشق تو همیشه جاری هستی

تو صراحت طلوع و نفس هر بیداری هستی

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1385/06/20 ساعت 10:28 AM |

دنیا وفا نداره

پشت دروازه چشمات همیشه حرف منه

غم تو خوب داره آتش توی جونم می زنه

از خجالت نمی تونم تو چشات نگاه کنم

دروازه بون نگاهت منو با چوب می زنه

خودت اینو می دونی

دنیا وفا نداره

بیا تا دو تا بشیم

یه دست صدا نداره

می دونم مثل دلم تنگ دلت

دل من شیشه و از سنگه دلت

وقتی باهات حرف می زنم

تو با من قهر می کنی

واسه چی زندگی رو

به دلم زهر می کنی

خودت اینو می دونی

دنیا وفا نداره

بیا تا دو تا بشیم

یه دست صدا نداره

|+| نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه 1385/06/15 ساعت 6:29 PM |

دوراهی

شدیم از یاد یکدیگر فراموش

دوراهی بین ما بگشوده آغوش

از آن عشقی که در ما شعله می زد

به جا مانده اجاقی سرد و خاموش

میان من و تو دوراهی نشسته

صدایی نمانده به لبهای بسته

به لب های خموش این دو راهی

نشسته قصه غمگین رفتن

همیشه راه ما با هم یکی بود

ولی راهت جدا شد دیگر از من

اگر در چشم هم اشکی ببنیم

توان رفتن از ما می گریزد

برو بگذار این دیوار کهنه

به نام عشق ما بر هم بریزد

میان ما دو تا دوراهی نشسته

صدایی نمانده به لبهای بسته

|+| نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه 1385/06/15 ساعت 6:20 PM |

کوچکترین ستاره چشمان عاشقت

خورشید روشنی است به شبهای تار من

یک چشمه از کرشمه چشمت غنیمتی است

بهر دوام این دل امیدوار من

یک شب بیا مرا به تماشای گل ببر

یک شب مرا به زیر بال و پر خود بگیر

الهام بخش شعر منی بگاه خود

هرگز درون شعر من ای آشنا نمیر

ای کهکشان روشن امیدهای من

هرگز تو را با ماه برابر نمی کنم

با این که با نگاه تو را لمس می کنم

هستی تو در کنارم و باور نمی کنم

امشب به افتخار وجود گرامی ات

من شمع و گل برای تو در سفره چیده ام

دار و ندار من که همین قلب عاشق است

آن را به خاطر دل تو سر بریده ام

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه 1385/06/15 ساعت 8:44 AM |