تبليغاتX
شوق پرواز
شوق پرواز

وقتی که گفتی نرو              گریه امونم نداد

وقتی که می خواستم بگم     می خوام بمونم باهات

به جاده دل سپردم                غمارو بی تو بردم

منو نبر ز یادت                      منی که بی تو مردم

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه 1385/06/07 ساعت 7:47 PM |

 

چی رو باور کنم

تو که دل من رو برده ای به ناز و افسونگری

چرا بی قراری می کنی به خاطر دیگری

 

عزیز دلم خودت بگو چی رو باور کنم

تو مال منی یا مال او آخه چی رو باور کنم

 

آه، عهدی را که بستی به فسونگری شکستی

دل من رو به خون نشاندی به امید او نشستی

 

آه، با من وعده کردی به دیدنم بیایی

تو نیامدی شنیدم که تو بی وفا کجایی

 

عزیز دلم خودت بگو چی رو باور کنم

تو مال منی یا او آخه چی رو باور کنم

|+| نوشته شده توسط شمیم در سه شنبه 1385/06/07 ساعت 7:46 PM |

دریغ

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته

 

منو دریغ یک خوب به ویرونی کشونده

عزیزمه تا وقتی نفس تو سینه مونده

 

تو این تنهایی تلخ منو یک عالمه یاد

نشسته رو به رویم کسی که رفته بر باد

 

کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد

برای بودن من به خود رنگ فنا زد

 

چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن

برای اون که سایه س همیشه رو سر من

 

کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد

منو آباد کرد و خودش ویرون شد از درد

 

به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم

با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم

 

هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش

سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش

 

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1385/06/06 ساعت 6:58 PM |

حالا باور بکنم یا نکنم

اومدم شبها را باور نکنم غصه نذاشت

اومدم غصه را باور نکنم شب نمی ذاشت

حالا باور کنم یا که باور نکنم

دردی درمون نمی شه کاری آسون نمی شه

کوه غصه روی قلبم دیگه ویرون نمی شه

می تونست چماش تو شبها را روشن بکنه

نذاره غم توی دل این قده شیون بکنه

توی دل هیچ می دونی غم داره آواز می خونه

اینو من می دونم و این شب تاریک می دونه

دل تو خنده تو چشمای تو دستای تو

می تونستن نذارن شبها رو باور بکنم

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1385/06/06 ساعت 6:45 PM |

اگه می شد چی می شد

دیگه این دنیا که دنیا نمی شه

دیگه خنده رو لبام وا نمی شه

از توی تاریکی پس کوچه ها

واسه این دل یکی پیدا نمی شه

 

اگه می شد چی می شد

یک کسی پیدا می شد

دلم عاشقش می شد

زندگیم قشنگ می شد

روز من شب نمی شد

آخ، اگه می شد چی می شد

 

چرا هیچ کس به سراغم نمی یاد

دل غمدیده رو هیچ کس نمی خواد

دیگه از دلم خجالت می کشم

آخه تا به کی باید تنها باشم

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1385/06/06 ساعت 5:25 PM |

آدما

آدما از آدما زود سیر می شن

آدما از عشق هم دلگیر می شن

آدما رو عشقشون پا می ذارن

آدما آدمو تنها می ذارن

منو دیگه نمی خوای خوب می دونم

تو کتاب دلت اینو می خونم

 

یادته اون عشق و رسوا یادته

اون همه دیوونگی ها یادته

تو می گفتی که گناه مقدسه

آدما آخ آدمای روزگار

چی می مونه از شماها یادگار

 

دیگه از بگومگو خسته شدم

من از اون قلب دورو خسته شدم

نمی خوای بمونی توی این خونه

چشم تو دنبال چشمای اونه

همه حرفهای تو یک بهونه است

اون جهنمی که می گن این خونه است.

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1385/06/06 ساعت 11:24 AM |

جاده

خدا جاده مسافرو ندید

دل نبست به هیچ کس و دل نبرید

آدمو برای دوری از دیار

جاده رو برای غربت آفرید

 

جاده اسم منو فریاد می زنه

می گه امروز روز دل بریدنه

کوله باری که پر از خاطره هاست

روی شونه های لرزون منه

 

از تموم آدمای خوب و بد، از تموم قصه های خوب و بد

چی برام مونده به جز یه خاطره

نقش گنگی تو غبار پنجره

جاده آغوششو واکرده برام

منتظر موندنه که من باهاش بیام

قصه تلخ خداحافظی رو

می خونم با اینکه بسته لبام

 

پشت سرگذاشتن خاطره ها

همه عشقاا و دلتنگی ها

خیلی سخته  ولی چاره ندارم

جاده فریاد می زنه بیا

|+| نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه 1385/06/06 ساعت 8:54 AM |

بگو

اگه تو با دل من یک دل و همراهی بگو

از دلم بی خبری یا که آگاهی بگو

تو با من قهری بگو آشتی اگر هستی بگو

نمی دونم چی بگم هر چه که می خواهی بگو

ساکت و سردی چرا؟

سردی آوردی چرا؟

با دل خسته من

چرا بد کردی ، چرا؟

دل تو پیش دل خسته و رنجور نمی یاد

به شب تیره و افسرده ی آزرده دلا

غم و تاریکی می یاد، نور نمی یاد

ساکت و سردی چرا؟

سردی آوردی چرا؟

با دل خسته من

چرا بد کردی ، چرا؟

|+| نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه 1385/06/05 ساعت 9:49 AM |

گفته بودی اگه راست می گی برای من بمیر

می میرم اما خودت بیا و جونمو بگیر

 

زیبا تولدم گذشت تو مگه اینجا نبودی

حتی نیومدی بگی چرا به دنیا اومدی

 

 

یه روز ازت پرسیدم از تو که واست کافیه جونم

تو به من خندیدی گفتی راس بگم، من نمیدونم

|+| نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه 1385/06/05 ساعت 9:48 AM |

اشاره

کاشکی من و تو بودیم ستاره

با گریه هامون ابر بهاره

با خنده هامون پر از اشاره

مهتاب ما رو آشتی می داد با هم دوباره

شب ها همیشه با دل بی تاب

قایم موشک بازی با هم رو طاق مهتاب

کاشکی همیشه قول تو قول بود

لب تو گلدون و حرف تو گل بود

هی گل می گفتیم، گل می شنفتیم

غنچه بودیم تو باغ عشق تا می شکفتیم

رو بال ابرها یه خونه داشتیم

تو باغچه ی ستاره ها بوسه می کاشتیم

کاش می دونستم قصه و رازت

تو دست من بود دستای نازت

آسمونو تو کوچه ها صدا می کردیم

سکه های قلبمونو پیدا می کردیم

|+| نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه 1385/06/05 ساعت 9:47 AM |

دریای دل

اگر درياي دل آبي است         تويي فانوس زيبايش

            اگر آيينه يك دنياست            تويي معناي يك دنيايش

تو يعني دسته گل را             ز آن سوي افق چيدن

تو يعني يك شقايق را           به يك پروانه بخشيدن

 تو يعني از سحر تا شب        به زيبايي درخشيدن

تو يعني يك كبوتر را              ز تنهايي رها دادن

خداي آسمانها را                   به آرامي صدا كردن

تو يعني مثل نيلوفر               هميشه مهربان بودن

تويعني باغي از مريم           تو يعني كهكشان بودن

تويعني چتري از احساس        براي قلب باراني

                                                           تو يعني پيك آزادي                 براي روح زنداني

                                                 تو يعني دست يك گل را           به دست اطلسي دادن

تو يعني در زمستانها              به ياد پونه افتادن

تو يعني روح باران را             متين و ساده بوسيدن

ويا پاسخ به يك لطف               به روي غنچه خنديدن

اگر چه دوري تو از اينجا            تو يعني اوج زيبايي

كنارم هستي و هر شب به          خوابم باز مي‏آيي

اگر هرگز نمي‏خوابند               دو چشم سرخ و نمناكم

اگر در فكر چشمانت               شكسته قلب غمناكم

 ولي يادم نخواهد رفت            كه ياد تو هنوز اينجاست

 

|+| نوشته شده توسط شمیم در شنبه 1385/06/04 ساعت 6:47 PM |

دژ فنا
من وحشت و من ظلمت

من نامهربانیها

در این دنیای وحشت زا

من بی همزبانیها

من گرداب عشق تو در این گرداب غم غرقاب

دلم بی تو چه خاموش است

امان از دست دل فریاد

چگونه دل به کف آرم

که تو دردم نمی دانی

|+| نوشته شده توسط شمیم در پنجشنبه 1385/06/02 ساعت 10:50 AM |